هر روز پریزادی زان قصر و سراپرده ما را و حریفان را در چرخ در آورده هر روز برون آید زا بر به کف و گوید وله بنگذارم در شهر یک افسرده خاموش کن و خاموش کن در را به حریم دل کاندر حرمین دل نتود دل آزرده عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده وین گفت به جان رفته جان نیز به غم کرده ای آنکه ز یک نوری از حسن جمال خود این جمله هستی را در خاک عدم کرده از بعد چنان شهدی و ز بعد چنان عهدی لشگرکش هجرانت بر بنده ستم کرده وانگه ز وجود تو بر خواست هستی را تا جمله حوادث را انبار قدم کرده
عشقش پی غیرت گفتا که عوض جان ده وین گفت به جان رفته جان نیز به غم کرده ای آنکه ز یک دوری از حسن جمال خود این جمله هستی را در خاک ادب کرده
هر روز پریزادی زان قصر و سراپرده یاران و حریفان را در چرخ در آورده هر روز برون آید زا بر به کف و گوید بر لب بنگذارم در شهر یک افسرده خاموش کن و خاموش کن در را به حریم دل کاندر حرمین دل نتود دل آزرده