از بهر تو افتادم ای دوست به میخانه سرمست می عشقم کم ده دوسه پیمانه تو روی نهان کرده من شیفته ی رویت لیکن به سراپرده مجنون شده دیوانه قانع نشدم باتو صبر از دل من کم شد روبا دگری می گو من نشنوم افسانه من زاهد بیچاره گشتم ز خود آواره در شهر شدم شهره زین پس من و ویرانه