گریه را به مستی بهانه کردم شِکوه ها ز دست زمانه کردم حاسدی چو از دیده بر گرفتم سیل خون به دامان روانه کردم دلا خموشی چرا چو خم نجوشی چرا برون شد از پرده راز تو پرده پوشی چرا راز دل همان به نهفته ماند گفتنش چو نتوان نگفته ماند فتنه به که یک چند خفته ماند گنج بر در دل خزانه کردم دلا خموشی چرا چو خم نجوشی چرا برون شد از پرده راز تو پرده پوشی چرا چو خم نجوشی چرا...