غمِ او ، با تو چه گفت ؟ که دو چشم تو نخفت چه شد امشب که تو را ، برفته ، خنده ز لب ؟ نمانده ، شور و طرب ، مگر که ، در دل شب غمِ او ، با تو چه گفت ؟ که دو چشم تو نخفت شب تار آمد و ، شد قصّه دراز ، بخواب ای کودکِ ناز که به رویا نگری ، رخ آن گمشده باز شود آن غنچه ی لب ، ز شکرخندِ تو باز لالایی ، لالالای لا ، لالایی ، لالایی لالایی ، لالالای لا ، لالایی ، لالایی
تا که به رویا ، چهره ی او را در دل شب ببینی ، خنده به لب بینی بکشاند در برت ، به نوازش مادرت به خاطرِ تو آرَد ، گذشته ی ، شیرین را به گوشِ جانت خواند ، ترانه ی دیرین را شب ها رفت و نیامدی ، آتش ها بر ، دلم زدی دیگر ، بیا بیا بیا بیا ، مادر بیا بیا بیا بیا به سینه این غم ها ، تا به کی ؟ به خاطرِ فردا، تا به کی ؟ بیا که با تو آید ، گذشته ی شیرینم ، به گوش جانم خوانی ، ترانه ی دیرینم
فرستنده متن : علی خلجی
|