حوریه عشقم که جان در کنج ویران یافتم آئینه صبرم جلا از نور جانان یافتم در عشق بی پایان شدم خضر غم جانان شدم در ظلمت شب چشمه ای از آب حیوان یافتم رفتم زدل گیرم سکون دل بود دریایی زخون من دل پریشان بودم و دل را پریشان یافتم من عاشق اما کودکم خون گشته قلب کوچکم این فرقه را نامهربان تا با یتیمان یافتم