غزل غزل رسیدم به عشق تو دوباره که عشق تو عزیزم شکوه یک بهاره با یک امید سبزی برای قلب خَستم یه انتها برای یه شعر نیمه کاره بازم تو شهر چشمات یه گوشه جا بگیرم ازهرندارم از عشق که عمریه اسیرم تو ذهن نازنینت اگر غمی نشوندم واسه به تو رسیدن بدون که ناگزیرم تو از تمام نوری پر از بهار و امید بیا که بی تو هرگز نمیرسم به خورشید اگر چه این ترانه یه هدیهْ حقیره شاید یه بیتی از اون تو چشم تو درخشید بمون بمون کنارم که بی تو تلخ رؤیام تو یه نیاز سبزی برای فتح فردا (برای فتح فردا)
تو از تمام نوری پر از بهار و امید بیا که بی تو هرگز نمیرسم به خورشید اگر چه این ترانه یه هدیهْ حقیره شاید یه بیتی از اون تو چشم تو درخشید بمون بمون کنارم که بی تو تلخ رؤیام تو یه نیاز سبزی برای فتح فردا (برای فتح فردا)