با گریه سر را به دامانت از غم نهادم که شاید بسوزد دل توز حال دل من عجب ساده بود این دل قافل من با گریه سر را به دامانت از غم نهادم که شاید بسوزد دل توز حال دل من عجب ساده بود این دل قافل من گفتم اگر با ناله ام آتشبر جان تو گفتم اگر با گریه ام دریا کنم دامان تو یارم شوی نازم کشی سوزم چشانی اشک غمو خون دلم چشمم چشانی ای فاقل از سوز درونم سرگشته در دشت جنونم رفتی و دامن زدی اتشم را از من گرفتی آرامشم را رفتی که سوزد دل بیگناهم ندیده گرفتی همه اشک و آهم
گفتم اگر با ناله ام آتشبر جان تو گفتم اگر با گریه ام دریا کنم دامان تو یارم شوی نازم کشی سوزم چشانی اشک غمو خون دلم چشمم چشانی