هماي اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذري بر مقام ما افتد حباب وار براندازم از نشاط كلاه اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند بود كه پرتو نوري به بام ما افتد ملوك را چو ره خاكبوس اين در نيست كي التفات مجال سلام ما افتد چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز كز اين شكار فراوان به دام ما افتد ز خاك كوي تو هردم كه دم زند حافظ نسيم گلشن جان در مشام ما افتد به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي بود كه قرعه دولت به نام ما افتد
شعر : حافظ
نگارينا دل و جانم ته داري همه پيدا و پنهانم ته داري نمي دونم كه اين درد از كه ديرم همين دونم كه درمانم تو داري
شعر : باباطاهر
تصنيف « جان عشاق »
دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود رسم عاشق كشي و شيوه شهر آشوبي جامه اي بود كه بر قامت او دوخته بود جان عشاق سپند رخ خود مي دانست وآتش چهره بدين كار برافروخته بود
[ آهنگ های ایرانی و موزیک آلبوم های جدید در ایران ترانه ] گرچه مي گفت كه زارت بكشم مي ديدم كه نهانش نظري با من دلسوخته بود كفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
شعر : حافظ
فرستنده متن : صادق عارف
|