تواگه قصه بخوای دل پرغصه بخوای همه ی شهربرات قصه میگن قصه از این دل پر غصه میگن پس بذار منم برات قصه بگم بگم ای همدم من توی این دشت بزرگ که بهش دنیا میگن چرا باید مثل یک شب بور سیاه باید از نور گریزون باشم یا چرا مثل یک زنبور نفیس باید از خود هراسون باشم چرا پس دست نوازش گر ما خرمن زلف من شونه نکرد یا چرا شادی دنیای شما تو دل غم زده ام خونه نکرد چرا من مثل یک خنیانگر پیر باید از دور زمان دور باشم یا که چون شبنم پاکیزه ی صبح فانی از تابش یک نور باشم ببین ای همدم من