آشنا بود صدا مثل هواباتنبرگ مادرمدر خواباست و منوچهرو پروانهوشایدهمه مردمشهر شب خردادبه آرامی یكمرثیه از رویسر ثانیه ها می گذرد ونسیمی خنكاز حاشیهسبزپتوخواب مرامی روبد
بوی هجرتمی آید بالشمن پر آوازپرچلچله ها ست صبحخواهد شد و به این كاسهآب آسمانهجرتخواهد كرد
باید امشببروم من كهاز بازترینپنجرهبا مردماینناحیهصحبتكردم حرفیاز جنسزمان نشنیدم هیچچشمیعاشقانهبه زمینخیرهنبود كسیاز دیدن یكباغچه مجذوبنشد هیچ كسزاغچه ایرا سر یكمزرعهجدینگرفت من به اندازهیكابردلممیگیرد وقتیاز پنجرهمی بینمحوری دختر بالغهمسایه پایكمیابتریننارونروی زمین فقهمی خواند
چیزهاییهم هست لحظه هاییپر اوج مثلاشاعره ایرا دیدم آنچنان محوتماشایفضابودكهدر چشمانش آسمانتخمگذاشت و شبیاز شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگورچندساعتراه است ؟
باید امشب بروم بایدامشب چمدانیرا كهبه اندازه پیراهنتنهاییمن جا دارد بردارم وبه سمتیبروم كهدرختانحماسیپیداست روبهآنوسعتبی واژهكه هموارهمرا می خواند