حرمت نگاهداردلم،گلم.
که این اشک خون بهای عمر رفته من است .
میراث من نه به قید قرعه نه به قلم نهبه حکم حروف.
یکجا سند زده ام همهرا به حرمت چشمانت به نام تو.
مهرو موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون .
کتیبه های خطوط قبایل دور
این سرگذشت کودکیست که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ ارزوی نرسیدهاست .
هرشب گرسنه می خوابید
چندو چرا نمی شناختدلش ،گرسنگی شرط بقاء بود به ایین قبیله مهربانش .
پس گریه کن مرا به تراوت
به دلی که می گریست بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
ه...اواز میخواند ریاضیات را
درسم فونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسی ها
دو دوتا چهارتاچهار جهارتا ... پنج پنج تا شیش شیش ...
در یازدهسالگی پا بهدنیای شگفت کفش نهاد ،با سر تراشیده وکت بلتدی که از زانوش میگذشت.
بابوی کنده بد سوز نبت وعرق کهنه های دلم گلم...
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من حکایت ادمی که جادوی کتاب ،مست و مسئولش کرده است
تا بدانم بدانم بدانم ،به واو وام نهادم مهر مادریم را ،گهواره ام را به جوانی ،وسیاه شد در خاموشی سگ سفید امنیتم ،وکبوترانم را از یاد برده ام
ومی رفتم ومی رفتم و می رفتم ،تابدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای ،از چهره ای به چهره ای ،از روزی به روزی ،از شهری به شهری
زیر اسمان وطنی که در ان فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو ،مهرو موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون که می ترکاندیکی یکی حفره های ریههایم را تا شمارش معکوس اغازشده باشد به مقصودبی مقصد
از کلامی به کلامی ویکی یکی مردم دراین مقصودبی مقصد کفایت می کرد
مرا حرمتاویشن مرا مهتاب مرا لبخند و اویشن حرمت چشمان تو بود نبود
سپس گره زدم به حزمت ذریح اندیشه که اویشن را می سرود
مسیر به جرجوتا بر سلیب نمی شد وتیر باران نمی شد لرکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها ومهتاب
یکی یکی می مردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای تا دل گره بزنم بهذریح هر اندیشه ای که اویشن را می سرود
ه...سپس رسوب کردم با جیبهای پر سنگ به ته رود حانه اوز همرا ه با ویرجینیو ورف تابار دیگر مرده باشم در این مقصود بی مقصد حرمت نگاه دار گلم دلم
اشکهای که خون بهای عمر رفته من بود
واد خود رابه بی دادگاه خوداورده ام همین
نه ه... نه به کفر من نترسه...نترس کافر نمی شوم هرگز زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم انشان و بی تضاد
ه...خمره های منغوش دو حجره های میراث عرفان لایت با طعم نعنا ...شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان هم زمان زم زمه میکنند
ها ها ها اااااااااااااااااها ها ها ااااااااااااااااااا
پس ادامه میدهم سرگذشت مردی که هیچ کس نبود
بااین همه تهی اگر نمی بود جهان قادر بهتعادل خود نبود
چون ان درخت زیر باران ایستاده است نگاهش کن ،چون آن کلاغ،چون آن خانه چونان سایه ما گلچین تقدیر و تصادفیم.
استوای بود و نبود
یه روزگار طوفان موج و نور و رنگ ،در در اشکال گرفتار امده مستطیل های جادو مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت انسان را گریه کردم
دیوانه گی دیگران رادیوانه شده ام عرفات در استدیوم فوتبال در کابین شارون از جنون گاوی گفتند در همین پنجره گله بچه را بردن پادشاهیکردند وقاترت اداره دوزن سر شانه نکردم که ایال بار بودموفقیر
به چپو راست می خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم با معجزه کودکی با قورباغه ای در جیبم حراج کردم ،همه رازهایم را یکجا دلتنگ شدم به دماغ پینوکیو و بقته گونی به جای موهایم
ه... ای گلم دلم حرمت نگاه دار که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود...
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به گفته های خود
تا، کی مرا گریه کنند تا کی
و به کدام مرام بمرد ه...اری گلم دلم فره بزن مرا و به افتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند
باسلام عطر اویشن

فرستنده متن : میثم خورانی

متن ترانه زیباترین شعر 7 سال و 11 ماه پیش در تاریخ 11/10/2007 و ساعت 2:37:00 PM ارسال شده است.

اصلاح متن و مشخصات آهنگ | نسخه آماده چاپ

Zibatarin She'r Lyrics and Persian Music
دانلود آهنگ زیباترین شعر حسین پناهی
کاور آلبوم سلام و خداحافظ  » شاعر : حسین پناهی
آهنگ ساز : +پیشنهاد
تنظیم : +پیشنهاد

This page was generated in 0.08 seconds.
© TIRIP Persian Music بهمن 1380 تا 1393