به تو رو نکنم زتو دل بکنم از آنکه دیدم مرا تو دیگر نشناسی دلم از همه کس به تو بستم و بس دلی چو گوهر ولی تو گوهر نشناسی تور ا گمان بردم که دل شکستن نمی توانی چو دیدم اکنون خلاف آنی دگر چه گویم دگر چه دانی من که دگر رسم تو را می دانم گوهر جان بر تو چرا افشانم به خدا به خدا ز تو گیرم دل و دین پس بسپارم به دیگر کس که مگر قدر آن بداند راز آن بخواند این شکسته دل را از بلا رهاند برمش چون گوهر بر صاحب نظری آه ... چه کنم اگر کسی نیابم به جهان که دل به من ستاند چه کنم که گر کسی نباشد که مرا به سوی خود بخواند چه کنم گر کس دیگر نشناسد بازم به که تنها شوم و با غم هجران سازم زتو گیرم دل و دین بسپارم به دیگر کس که مگر قدر آن بداند راز آن بخواند
[ آهنگ های ایرانی و موزیک آلبوم های جدید در ایران ترانه ] این شکسته دل را از بلا رهاند بردش چون گوهی بر صاحب نظری آه .... چه کنم ...
|