شگفتا که نبودی عشق ما ، در ما حضورمان داد پیوندی مکنون آشنا چون خنده با لب و اشک با چشم واقعه یِ نخستین دَمِ ماضی غریویم و غوغا اکنون نه کلامی به مَثابه یِمصداقی که صوتی به نشانه یِ رازی . هزار معبد به یکی شهر . بشنو گو یکی باشد معبد به همه دهر تا من آنجا بَرَم نماز که تو باشی . چندان دَخیل مبند که بخُشکانیم از شرم ناتوانی خویش درختِ معجزه نیستم تنها یکی درختم نوچی در آبکَندی و جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم تخت ِ تو تابوتَت یادگاریم و خاطره اکنون دو پرنده یادمان ِ پروازی و گلویی خاموش یادمان آوازی .