همه شب حیرانش بودم حیران ِ شهرِبیدار که پیسوز چشمانش میسوخت و هیچش اندیشه یِ خواب به سر نبود و نجوای اورادش لَخت لَخت آسمان سیاه را میانباشت چون لَتَرمه دَمه یِباتلاقی ِبوناکی که فضا را . حیران بودم همه شب شهرِبیدار را که آواز دهانش تنها هِمهمه عَفن اذکارش بود : شهر بیخواب با پیسوز پر دود بیداریش در شب قدری چنان . در شب قدری گفتم: “ بنخفتی شهر ! همه شب به نجوای ِ نگران بنخفتی ! گفتند: ” برآمدن روز را به دعا شب زنده داری کردیم . مگر به یُمن دعا آفتاب برآید .” گفتم: “ حاجت روا شدید که آنک سپیده !” به آهی گفتند:” کنون به جمعیت خاطر دل به دریای خواب می زنیم که حاجت نومیدانه چنین نیک برآمد .”