از پشت دریچه های بستهدیدیم پرنده پر زد و رفت در خانه ی غم نشسسته بودیمدیدیم که بخت در زد و رفت زندانی شام تیره بودیمدیدیم که ماه سر زد و رفت گفتیم که این چه روزگار است؟ دیگر نه زمان انتظار است. هان! اینک. وقت کارزار است. دیدیم که زن بخاطر عشقمحکوم به مرگ و سنگسار است دیدیم که کارگر پیاده ست سرمایه به کارگر سوار است دیدیم که کودک گرسنهگریان و غمین و اشکبار است دیدیم نهال آرزوها پژمرده و زرد و بی بهار است گفتیم که این چه روزگار است؟ دیگر نه زمان انتظار است. هان! اینک. وقت کارزار است تا پای من و تو بسته باشدسرمایه و جهل و دین بکار است جز آزادی مگر چه می خواست آن جان جوان که سر به دار است گفتیم که این چه روزگار است؟ دیگر نه زمان انتظار است. هان! اینک. وقت کارزار است |