ز که رو ای مرغ چمن نگشایی لب به سخن سپری شد بهمن و دی به چمن شو نغمه فکن چون روی مه رویان شد روی بستانها آتش زن بر دلها شور افکن در جانها ز که رو ای مرغ چمن نگشایی لب به سخن سپری شد بهمن و دی به چمن شو نغمه فکن چون روی مه رویان شد روی بستانها آتش زن بر دلها شور افکن در جانها به گلستانها . . . به گلستانها گذر نگر باد صبا دهد به گل جان دگر دهد خبر از گل نو به هر طرف باد سحر نه دگر خبری ز خزان ای مرغ چمن چه خوری غم گل به جهان ای مرغ چمن چو به دامن لاله گل و فارغ ز غمی دگر از چه تویی نگران ای مرغ چمن به گلستان باد بهاری می بخشد جان ببرد دل لاله رعنا در هر بستان همه جا سخن از گل و می دل شاد و خندان به بهاران هر که کند رو سروی رویی بخرامد جامه گا با لاله رویی به نوبهاران که رها می بخشد جان بیا تو ای جان به گلستان دست افشان چوگل به برم بنشین یارا برهان جان ما را ز که رو ای مرغ چمن نگشایی لب به سخن سپری شد بهمن و دی به چمن شو نغمه فکن چون روی مه رویان شد روی بستانها آتش زن بر دلها شور افکن در جانها