دست به سر کشیده چون جام به تن خموده دست به سر کشیده چون جام به تن خموده مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
خاک به سر پخش شد باد وزید و همه اسرار عیان شد طالع و صالح مطاع خویش نمودند اوسنه از دست رفت، جمله خزان شد
هفت سوار کرند بر لب اروند هریک باشد ندای ازمنهی من هریک باشد صدایی از ننهی من سنت و تجدید راه خویش نمودند وای، مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
بر در ارباب بیمروت دنیا یا که ز تاریخم آنچه رنج برآمد ملت عاشق که خط و ربط نداند ملت عاشق که خط و ربط ندارد ملت تو ما شدیم، کوروش والا! ملت تو ما شدیم، کوروش والا!
سکهی زرین نیکل شد بدون ثمر بارگه عدل هتل شد نمانده کمر
دست به سر کشیده چون جام به تن خموده مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟ ملت تو ما شدیم، کوروش والا! مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟ وای، ملت تو ما شدیم، کوروش والا! مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟ ملت تو ما شدیم، کوروش والا!