افسانه ی دورم چون سنگ صبورم من حرف دل عشاقم هم زاده ی نورم من فریاد هر حکایت شادی هر روایت میراث آدمک ها عذاب بینهایت من زاده بارانم سیلابم و حیرانم ویرانگر و ویرانم چون قصه نا خونده حرف ها رو لبم مونده خود خواهی آدم ها چشم منو گریونده من شعله لرزانم سرگشته و سوزانم از دشنه یارانم زخمیست تن و جانم
********** من زاده بارانم سیلابم و حیرانم ویرانگر و ویرانم
************
شادی و می و مستی مهمان من هست امشب گویی نفس جانان در جان من هست امشب فارغ چه شدم از مرگ بیگانه شدم با غم تا بنده خود هستی دلخون ز تو یک آنم امشب ز غم آزادم سر مستم و آبادم یارم نبر از یادم
متن ترانه افسانه دور در تاریخ پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ و ساعت 8:43:00 PM ارسال شده است.