شب بود زمستون بود بیابان بود توفان بود سرمای فراوان بود یارم در آغوشم هراسان بود از سردی افسرده و بیجان بود در بر اون سیمین بر خوشگل از جسم و جان خودبودم غافل می کوشیدم بهرش ز جان و دل می بردمش با خود سوی منزل گیسویش... از باد و باران گشته آشفته در هر مویش گویی مروارید غلتان خفته طی شد راه دشوار آخر بر من و یار تا بوسۀ گرمی به او دادم با لبهایی چون قند به رویم زد لبخند بردم همه رنج و غم از یادم گیسویش... از باد و باران گشته آشفته در هر مویش گویی مروارید غلتان خفته شب بود زمستون بود بیابان بود توفان بود سرمای فراوان بود یارم در آغوشم هراسان بود از سردی افسرده و بیجان بود مربوط به آببوم طپش می باشد