غافلی زکارم چرا چرا چرا خدایا جز تو کس ندارم رها مکن مرا خدایا نه انتظار آرزو نه عشق و آشنایی وجود من گرفته خو به محنت جدایی نگاه حسرتم زبان به گفتگو گشوده که جز بلا از این جهان نصیب من چه بوده غافلی زکارم چرا چرا چرا خدایا جز تو کس ندارم رها مکن مرا خدایا در سکوت شبها بی نصیب و تنها به دامن صحرا نشستم و گذشته را بهانه کردم سرشک غم ز دیدگان روانه کردم فراموشم مکن دگر که همچو می در جوشم مکن نظر به ؟؟؟ چه بی سامان گر این بلا بدست موج و طوفان شدم رها غمم ندارد پایان نه انتظار آرزو نه عشق و آشنایی وجود من گرفته به محنت جدایی نگاه حسرتم زبان به گفتگو گشوده که جز بلا از این جهان نصیب من چه بوده غافلی ز کارم چرا چرا چرا خدایا جز تو کس ندارم رها مکن مرا خدایا