من جدا مانده ام آرزو دیده ام بی وفایی از او حالا دگر هریک زما با دیگری بیگانه ایم بی مستی وبی جوش می بی ساقی وپیمانه ایم. اکنون دگرمن دور ازاوهمچنان شمعی خموشم آرزوهای جوانی هم کرده فراموشم آرزوهای جوانی هم کرده فراموشم. درآرزوی تو ای چشمه نوشین بارد به چشمم خون برچهره غمگین ای عشق تو درقلب من چون قصه ای پرسوز رویای تو روشن کند شبهای من چون روز. اکنون دگرمن دور ازاوهمچنان شمعی خموشم آرزوهای جوانی هم کرده فراموشم آرزوهای جوانی هم کرده فراموشم. درآرزوی تو ای چشمه نوشین بارد به چشمم خون برچهره غمگین ای عشق تو درقلب من چون قصه ای پرسوز رویای تو روشن کند شبهای من چون روز.
ارسال متن توسط : سامان ركوتا
|