رفت آن که مهربان بود رویای عاشقان بود اکنون بی اوچو طوفانم آرامشی ندارم باعشق دیرینم بنگر چه غمگینم اکنون چه باید کرد دورازتوتنهایی آتش برجانم زد ماندم بااندوه ودرد. نشسته برمن غم فراغ بی توای آرزوی من سحرشود شام حسرتم گربیایی به سوی من چشم ودل امید من در پی تو دوید روزگارجوانیم رفت وپیری رسید باکه گویم
[ آهنگ های ایرانی و موزیک آلبوم های جدید در ایران ترانه ] حکایت دل طرب فزایی کو باکه گویم شکایت دل هم آشنایی بود.
ارسال متن توسط : سامان ركوتا
|