مستم زساغرآن چشم فتنه خیز ساقی دگر شراب در جام من نریزازبس کشییده ام ازدست می ستم دیگر بود دلم ازباده درگریز. ساقی زتاب می دیوانه ام مکن در شعله شراب پروانه ام مکناز می سخن مگو افسانه ام مکن درچشم اوشدم خاک هوس مویز. زین پس شمع بزم مستان نگردم سرکش نه چون همچون طوفان نگردم هرگز دیگرساغر درلب نیارم همچو شعله برخود لرزان نگردم دیگر شرر می نریزم برجام دیگر زمی خواران میکشم دامان مستم کند مستم نگاه جانانمستم کند مستم نگاه جانان.