[رضا عطاران] پنجه مریم رسته در شکاف صخره ای این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفی قطره قطره شکوفه از سر صخره ها گرد آورده ام از گلبرگهای سرخ دستمالی بافته ام تا آفتاب هدیه کنم
[امیرحسین مدرس] پی خوشبختی همه ش صبح تا شب دویدم من حتی یک آشنا یک آشنا ندیدم من بگو آخر این سفر میرسم کجا تو منو تنها نذار ای خدا خدا
[رضا عطاران] شهر من آسمون آبی داره روز روشن شب مهتابی داره اگه رویای قشنگ شهر تو بره دست از سر ما برداره
[عطاران و مدرس] آسمون اینجا خاکستریه قصه هاش قصه دیو و پریه
[رضا عطاران] آدما وقتی واسه هم ندارن اینجا معلوم نمیشه کی به کیه
[امیرحسین مدرس] توی این شهر شلوغ یک آشنا کنارم نیست حتی یک سرپناه واسه قلب بیقرارم نیست نمیتونم باشم از غصه ها جدا تو منو تنها نذار ای خدا خدا
[رضا عطاران] نه دیگه موقع اسباب کشیه وقت جستن تو حوض نقاشیه کی میدونه مقصد سفر کجاست