گفت در عشق من از جان گر توانی بگذری انگه بیا گفتم به چشمگفتم به چشم گفت در راه نخستین گر ز من رسواتری انگه بیا گفتم به چشمگفتم به چشم گفت اگر داری به وصل من امیدی بعد از این باید از عالم کنی صرفه نظر،گفتم به چشم
گفت باید نامه مجنون زنده گردانی به عشق در جهان بر پا کنی شوری دگر. گفتم به چشم گفتم به چشم گفتم به چشمگفتم به چشم گفتمش ای بی وفا جور و جفا با ما چرا با رقیبان مهربانی دشمنی با ما چرا ای سیه چشمون مگر عاشق شدن باشد گناه روزه من کردی سیه با دیده روشن چرا گفت گر مرا خواهی با اتش عشقم به سوزو گفتگو مکن گه به شیدایی گه به رسوایی به جز من ارزو مکن تا شود پنهان این غمه سوزان شبم شود ستاره باران جهان شود به کامه یاران
گفت باید نامه مجنون زنده گردانی به عشق در جهان بر پا کنی شوری دگر. گفتم به چشم گفتم به چشم گفتم به چشمگفتم به چشم گفتمش ای بی وفا جور و جفا با ما چرا با رقیبان مهربانی دشمنی با ما چرا ای سیه چشمون مگر عاشق شدن باشد گناه روزه من کردی سیه با دیده روشن چرا گفت گر مرا خواهی با اتش عشقم به سوزو گفتگو مکن گه به شیدایی گه به رسوایی به جز من ارزو مکن تا شود پنهان این غمه سوزان شبم شود ستاره باران جهان شود به کامه یاران