خدایا چه کردم که درمان دردم سپردی به آن نامهربان چه پرسی زحالم گر از دل بنالم زند آتشم بر آشیان دلی مبتلا و عاری از مهر و وفا کردی نصیبم با اینهمه دلدادگی افسونگری دیر آشنا کردی نصیبم برای نگاهی ز چشم سیاهی نشسته براهم نشسه براهی ندیده پناهی نکرده گناهم پناهم تویی گواهم تویی آتش زد آن سنگین دل نامهربان بر محفل من وای از من و وای از دل من وز ناله بی حاصل من