چراغِ نفتیِ مسجد در آن دور فرو مرد و سیاهی خیره سر شد تنم از ترسِ گنگی لرزه برداشت به دستم چوبدستم داغ تر شد تمام کلبه ها خاموش و بی آواز تمام کوچه ها برفی و تنگ و تار به ناگاه از سکوتِ پشتِ چشمه سار : مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید? به تماشای زمستان چه کسی می آید ؟ صدای گشنگی با زوزه های گرگ برای گله هامان زنگ وحشت داشت درِ آغل به باد هرزه تن می داد به دشت شب هراسی تخم غم می کاشت زمستان بود و مرتع خشک و بی حاصل حیاط خانه غمگین و برف آلود من از پشت چپرها خسته برگشته پدر بالای کرسی گرمِ حافظ بود : مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید? به تماشای زمستان چه کسی می آید ؟ به یاد مادرم بودم که می نالید در آن شب ، از هجوم گرگ و می مرد تنِ سرخ برادر را کنارش گرسنه گرگِ ترس آورده ، می خورد صدا نعره ی همسایه و گرگ میان زوزه های باد می پیچید صدا کردم که : ?می آیم به همراهی پر از خشم و غرور و کینه و امید? به تماشای بهاران چه کسی می آید ؟ مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید ?