ز فلک قوت نگیرم دهن خویش ببندم شکم ار زار بگرید من عیار بخندم مثل بلبل مستم قفس خویش شکستم سوی بالا بپریدم که من از چرخ بلندم نه چنان مست و خرابم که خورد آتش و آبم همگی غرق جنونم همگی سلسله مندم همه پر بار از آنم که منم نای و تو نایی چو تویی خویش من ای جان پی این خویش پسندم
از جمادی مردم نامی شدم از جمادی مردم نامی شدم و ز نما مردم به حیوان سرزدم من ز حیوان مردم و آدم شدم من ز حیوان مردم و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم بار دیگر هم بمیرم از بشر تا بر آرم از ملائک بال و پر بار دیگر از ملک پران شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم
قافیه و مفعله را,گو همه سیلاب ببر قافیه و مفعله راوگو همه سیلاب ببر پوست بود,پوست بود در خور مغز شعرا رستم از این بیت و غزل ای شه دیوان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
از جمادی مردم نامی شدم از جمادی مردم نامی شدم و ز نما مردم به حیوان سرزدم من ز حیوان مردم و آدم شدم من ز حیوان مردم و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم بار دیگر هم بمیرم از بشر تا بر آرم از ملائک بال و پر بار دیگر از ملک پران شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم
قافیه و مفعله را,گو همه سیلاب ببر قافیه و مفعله را,گو همه سیلاب ببر پوست بود,پوست بود در خور مغز شعرا رستم از این بیت و غزل ای شه دیوان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
مفتعلن
مفتعلن
مفتعلن
کشت مرا |