در شب های مهتاب ، سرگردان به تالاب قویی جفت خود را ، می خواند چه بی تاب
چو بیند عکس مه را ، به روی چین مرداب گمان کند که این قو ست بر آیینه ی آب
نه امیدی و نه هم آوازی ، که دهد بال و پر پروازی نه به ماندن قرار ، نه توانی به کوچ گل من بی تو عمر ، چه تهی بود و پوچ من گم کرده جفتی دور از آشیانم ، در مرداب هستی وامانده ز راه در هر روی زیبا آیی در گمانم ، چون وهم سپیدی در پرتوی ماه
در شب های مهتاب ، سرگردان به تالاب قویی جفت خود را ، می خواند چه بی تاب
چو بیند عکس مه را ، به روی چین مرداب گمان کند که این قو ست بر آیینه ی آب
نه امیدی و نه هم آوازی ، که دهد بال و پر پروازی نه به ماندن قرار ، نه توانی به کوچ گل من بی تو عمر ، چه تهی بود و پوچ من گم کرده جفتی دور از آشیانم ، در مرداب هستی وامانده ز راه در هر روی زیبا آیی در گمانم ، چون وهم سپیدی در پرتوی ماه