تا که بگشایم در دروازه های بسته را ببرم تو قلب ساحل ، کشتی بشکسته را گرچه خوردم سیلی سختی ز طوفان بلا خم نکردم زیر باری ، شانه های خسته را
من که می پیچم به خود هم چون اسیری در کمند پیش دشمن سربلندم ، سربلندم ، سربلند من که می پیچم به خود هم چون اسیری در کمند پیش دشمن سربلندم ، سربلندم ، سربلند
من که رفتم تا به اوج کهکشان ها یک نفس من که فریادم رساتر بود از بانگ جرس من که نوشیدم ز جام شوکران زندگی وقت جان دادن ، نبردم شکوه ی دل پیش کس
من که می پیچم به خود هم چون اسیری در کمند پیش دشمن سربلندم ، سربلندم ، سربلند من که می پیچم به خود هم چون اسیری در کمند پیش دشمن سربلندم ، سربلندم ، سربلند
من که خاکستر شدم ، یک روز آتش بودم تیغ دست مازیار و تیر آرش بودم من که می گویم تو را افسانه های ماندنی راوی افسانه ی خون سیاوش بودم
من که می پیچم به خود هم چون اسیری در کمند پیش دشمن سربلندم ، سربلندم ، سربلند من که می پیچم به خود هم چون اسیری در کمند پیش دشمن سربلندم ، سربلندم ، سربلند