شد نغمه خوان مرغ سحر چشمان من مانده به در قلبم گواهی میدهد که او نمی آید دگر ای دل کجا رفته چرا رفته ز من راز خود نهفته شب تا سحر یک دم ز دست غم دگر چشم من نخفته
تا نوای مرغ سحر برخیزد جام صبرم ریزد طاقت از جان من گریزد به نامهء او گوهر افشانم صد ره آنرا خوانم درد و غم با دلم ستیزد به آن امیدم که از در آید به خنده لب بگشاید تا شاید عقده ها گشاید روی مه بنماید تا غمم سر آید
کاش گل من خنده زنان آنکه بود مونس جان آید و دل گردد شاد و بیتاب روشنی بخشد بر من چو مهتاب به آن امیدم که از در آید به خنده لب بگشاید تا شاید عقده ها گشاید روی مه بنماید تا غمم سر آید
شد نغمه خوان مرغ سحر چشمان من مانده به در قلبم گواهی میدهد که او نمی آید دگر ای دل کجا رفته چرا رفته ز من راز خود نهفته شب تا سحر یک دم ز دست غم دگر چشم من نخفته
فرستنده متن : محمد
متن ترانه چشم به راه در تاریخ جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۸۲ و ساعت 5:21:00 AM ارسال شده است.