گرمی آتش خورشید فسرد مهرگان زد به جهان رنگی دگر پنجه ی خسته ی این چنگی پیر رعدی دیگر زد و آهنگ دگر زندگی مرده به بیراه زمان کرده افسانه ی هستی کوتاه جز به افسوس نمی خندد مهر جز به اندوه نمی تابد ماه شاخه ها تن به تقاضای شکستن دادند برگ ها یک به یک از شاخه به خاک افتادند شاخه ها مضطرب از جنبش باد در همه آمیخته می پرهیزند بس که خمیازه ی فریاد کشیدم، دیریست خوابهایم همه کابوس، همه فریاد است