خنده کن مثل شکوفه ،تا من از گریه رهاشم بشکن این قفل سکوتو ،تا که با تو همصداشم ردشـو از قفل تنهایـی من اضطرابو بگیر از یکی شدن از مسافت غریبـی ،میاومـد یـه روز پرنده واسه تو شوق پریدن ،واسه من برگ برنده نرسیـد به باور ما ،تا مـن و تو پـر بگیریم میون خنده و گریه ،واسه همدیگه بمیریم میتـونس بیاد برامـون ،همیشـه آواز بخـونه واسه نزدیک شدن ما ،پیش هر دومون بمونه رفت و گم شد توی خاکستر و دود با خودش برد همه بود و نبود با خودش برد همه بود و نبود نرسیـد ولی پرنـده ،تا دوباره پـر بگیریـم میون خنده و گریه ،واسه همدیگر بمیریم حالا من وارث دشت خشک و پیر تـو ســراب آرزوهامـو بـگیـر میشه دستمو بگیری ،تا به آسمون بتازیم میشه بـا ستارهامـون ،شبای تازه بسازیم