همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم ، که هنوز من نبودم ، که تو در دلم نشستی ، ای یار که هنوز من نبودم ، که تو در دلم نشستی ، حبیب حبیبم ، ای یار ، خدا ای داد
تو نه مثل آفتابی ، تو نه مثل آفتابی که حضور رو غیبت افتد دگران روند و آیند و ، دگران روند و آیند و تو هم چنان که هستی ، ای یار داد آه یار آه داد ای دل ، حبیب حبیبم یار ، امان امان ای یار
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی
برو ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را برو ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی ، تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی حبیب حبیبم یارا ، امان آی ای دل دلا ، آی
دل هوشمند باید ، که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد ، به از آن که خود پرستی
دل هوشمند باید ، که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد ، به از آن که خود پرستی
گله از فراق یاران ، گله از فراق یاران ، جفای روزگاران نه طریق توست سعدی ، نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر که رستی