نه یاری تا کنم ، در زندگی ، عشقش بهانه نه عشقی تا که من ، از سوز آن ، سازم ترانه دل من خواهد از من ، تا همه دنیا بگردم مگر پیدا کنم ، در عالم از ، عشقی نشانه ز خاموشی شود ، افسرده جانم گرفته سر به سوی آسمانم . . . . که سوزان کن دلم ، از غم خدایا دل بی غم نمیخواهم ، خدایا . . . .
زمانی سینه ام ، کاشانه ی ، عشق و صفا بود چو روی یار من ، آیینه ی ، لطف خدا بود کنون آیینه ام ، از کینه ی ، دنیا شگسته که یارم در بر ، آیینه ای ، دیگر نشسته ز خاموشی شود ، افسرده جانم گرفته سر به سوی آسمانم . . . . که سوزان کن دلم ، از غم خدایا دل بی غم نمیخواهم ، خدایا . . . .