با خوشههای یاس آمده بودی تاءیید حضورت کس را باری به شانه نمینهاد.
بلور سرانگشتانات که ده هِلالَک ماه بود در معرض خورشید از حکایت مردی میگفت که صفای مکاشفه بود و هراس ِ بیشهی غُربت را هجا به هجا دریافته بود.
میخفتی میآمدیم و میدیدیم که جانات ترنم بیگناهیست راست همچون سازی در توفان ِ سازها که تنها به صدای خویش گوش نمیدهد: کلافی سردرخویش گشوده میشود، نغمهیی هوشرُبا که جز در استدراک همهگان خودی نمینماید.
نگاهات نمیکردیم، دریغا! به مایهئی شیفته بودیم که در پس پُشت حضور ِ حیات را به کنایه درمییافت.
کی چنین بربالیده بودی ای هِلالک ناخنهایات دهبار بلور حیات! به کدام ساعت ِ سعد بربالیده بودی؟